تبليغاتX
وهم سبز
 
وهم سبز
 
 
 
 

و چه نحسی داره این عدد ۱۳

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:25  توسط   | 
 

راه رفتن توی پارک و نگاه کردن به درختایی پاییزی

و

اینکه دستامو گرفته بودی

و

نگاهات

و

خیلی چیزهای دیگه

و

..

بهم میگن که تو رو خود خود پیرمردی به من داده تا همون جوری که خودش گفته کنارت به آرامش برسم

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:49  توسط   | 
 

حميد مصدق خرداد 1343"




*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

با خوندن این شعر به طرز وحشتناکی دلم لرزید

نمی دونم از جواب به جا بود یا چیز دیگه

ولی من و برد به خیلی روزهای پیش

روزی که روی یه تخته سنگ وسط رودخونه نشسته بودی و من برات سیب رو پرت کردم

ولی تو سیب و گرفتی

سیب دندان زده از دست تو به خاک نیفتاد

وتو هم نرفتی

موندی

و من و موندگار کردی

دختر چموشی رو می گم که سر به راه شدنش به سختی گرفتن سیبی بود که تو اونو گرفتی

من این موندن تو

موندگار شدن خودم

و روزهای قشنگمون و با بند بند وجودم لمس کردم

و تمام سیبهایی رو که از اون به بعد به هم دادیم و تو ذهنم حفظ می کنم

حتی اگر پلاستیکی باشه !

امروز آززو کردم 

کاش

به تعداد آدمهای روی زمین سیب باشه

شاید بکی از سیبها بهانه ایی شد برای باهم بودن

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:41  توسط   | 
 

هنوزم غمگین می شم با شنیدن آهنگهایی که دوستشون دارم

حتی بعد از گذشتن ۴ سال

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:25  توسط   | 
 

یه ۲۹ شهریور دیگه هم گذشت

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:15  توسط   | 
 

یه محبت کوچولو

یه دلگرمی

یه بغل کردن

یه زمزمه

یه ذره شوخی

یکمی خنده

یکمی دوست داشتن

یکمی حرف

یه سر سوزن ابراز عشق

 

 

 یه زندگی رو از این رو به این رو می کنه

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:16  توسط   | 
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جار ی بود

به ابرها که افکار طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که  با من از فصلهای خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند 

 

به مادرم که در آیینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود و به زمین که شهود تکرار من ُُُناله های درونش را از تخمه های سبز می انباشت     

 سلامی دوباره خواهم داد

می آیم  می آیم  می آیم

با گیسوهایم ادامه ی ریشه های زیر خاک با چشمهایم تجربه های غلیظ تاریکی با بوته هایی که چیده ام از بیشه های آن سوی دیدار

می آیم می آیم  می آیم

و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که دوستشان میدارم

و دختری که هنوز آنجاست و در آستانه پر عشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 

 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 5:20  توسط   | 
 

چاق شدم

برنامه های زندگیم به طور صد درصد به هم ریخته

همه کارام عقب افتادن

احساس می کنم از خیلی چیزها عقب افتادم

چاق شدم

من عوض شدم

دیگه اون دختر شیطون ۴-۳ سال قبل نیستم

خیلی برنامه ها داشتم

خیلی کارا می خواستم بکنم

ولی هیچ کدومش انجام نشد

من هیچی نشدم

هیچی

چاق شدم

بی خیال شدم

مهمتر از همه بی خیال خودم

بی اعتنا به خیلی چیزها

من آرزوی یک زن موفق بودم و تو سرم داشتم

من آرزوی یک زن پر انرژی بودن و تو سرم داشتم

من آرزوی یک زن تاثیر گذار و تو سرم داشتم

من آرزوی یک زن با برنامه رو تو سرم داشتم

من آرزوی یک زن با سلیقه رو تو سرم داشتم

من آرزوهای زیادی داشتم

ولی به هیچ کدوم نرسیدم

من خستم

خیلی خسته

و به اندازه تمام دنیا دلتنگم

من

...

۱۸/۵/۸۸

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:24  توسط   | 
 

یک سال گذشت از  لحظه  لحظه با تو بودن و کنار تو بودن

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:49  توسط   | 
 

راه ما را می خواند

با یه پشمک نوک مدادی !

اولین خرید اساسی زندگیمون

دوسش داریم

۳/۵/۸۸

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:14  توسط   | 
 

گل پوتوس رشد می کنه

کاکتوس ها با نصف لیوان آب اونم هفته ای یکبار حالشون خوبه

گل علیرضاهم هر از گاهی به یه نگاهی نیاز داره و یه کمکی آب تا از عطش برگاش وا نره

( گلشم مثل خودش گرماییی )

خونه مرتب می مونه

یخچال و ماشین ظرفشویی و ماشین لباسشویی و گاز و فر هم بدون هیچ نیازی به کسی کار روزانه و شبانشون و انجام میدن

یه گردگیری ساده هم تمام خاکها رو می بره و همه جا برق می افته

بعضی وقتا فکر می کنم

بودن و نبودن هیچ فرقی با هم نداره

اون موقع است که خیلی می ترسم

از همه چی

از همه کس

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:8  توسط   | 
 

فاجعه وقتی که  غریبه ها آشنا بشن و آشناها غریبه !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:28  توسط   | 
 

من به بی سامانی ،

    باد را می مانم  .

    من به سرگردانی  ،

    ابر را می مانم  .

            من به آراستگی خندیدم .

            من ِ ژولیده به آراستگی خندیدم .

            سنگِ طفلی  ، اما

            خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت .

            قصه ی بی سر و سامانی ِ من ،

    باد با برگ درختان می گفت .

من در آیینه رخ خود دیدم

    و به تو حق دادم

    آه می بینم ، می بینم

    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

    من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم  .

۸۸/۴/۳

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:5  توسط   | 
 

اينجا فقط بايد خفه شد

همين !

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:28  توسط   | 
 

تا حالا نگفته بودم

ولی

دیگه به من ربطی نداره

یعنی از اولش هم نداشته

من عاشق همين روزامم

همين

ولي هر وقت دل تو گرفت گوشاي من مي شنون تا دل تو آروم شه

اين و مطمئن باش

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 4:19  توسط   | 
 

حصار

مانع

اجبار

بی علاقگی

سادگی

حماقت

مدیریت

درد و دل

ماشین

انگشتای دست

سوهان روح

مامان

دیکته

شام

محدود

دوست نداشتن

ادامه

گریه

شیطنت

شب

ناهار

۶ ماه

تا ۹

عادت

بالش

فکر

خرج

برادر

خواهر

تنها

کتک

نصیحت

پول

خنده

قلیون

دلبری

پاپوش

ساعت

خرید

 

...

تو

من

...

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:39  توسط   | 
 

هیچ وقت به فکرم هم نمی رسید که یه روز اینقدر منتظر یه پستچی باشم

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط   | 
 

یه کادوی بزرگ !

از بچگی ها همیشه عاشق کادوهای بزرگ بودم

دوست داشتم بزرگترین کادوی دنیا رو روز تولدم بگیرم

برام مهم نبود چی باشه

یه جعبه بنفشه ُ یه بچه فیل ُ یه دسته گل خیلی بزرگ ُ و ...

بچه که بودم فکر می کردم آدما فقط سالی یه بار اونم فقط و فقط روز تولدشون می تونن کادو بگیرن

یه روزهای خاص و به یه مناسبت های خاص تر

بزرگتر که شدم فهمیدم دیگه اون قدر وقت ندارم که به کادوهای بزرگ فکر کنم

یعنی دیگه برام مهم نبود که اصلا کادو بگیرم یا نه

چه با مناسبت و چه بي مناسبت

دیگه مناسبت ها بود که کادو ها رو تعیین می کرد نه کادوها بی مناسبتی ها رو !

کاش هنوز بچه بوم تا  تمام خوشحالی های دنیا رو تو یه شکلات و کاکائو می دیدم

دیشب  بچه شدم

کادوی بزرگ دیوونم کرد

عاشقم کرد

گلهای قرمز باهام حرف زدن

ومن یاد مزه شکلات و کاکائویی افتادم که فقط و فقط به تلخی اون فکر می کردم 

تو دوباره مثل خیلی از وقتا  من و بردی به روزهایی که عاشقشون بودم و فراموششون کرده بودم

یه صندوق چوبی پر از گل های رز قرمز

حالا تو کنج خونه گرممون جا گرفته تا هر دفعه که می بینمش یاد گلهای قرمز خاطره های بچگیم بیافتم

تو دوباره مثل خیلی از وقتا  من و بردی به روزهایی که عاشقشون بودم و فراموششون کرده بودم

اما اینبار شد یه خاطره مشترک

بین من و تو !‌

بين ما !

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:30  توسط   | 
 

فکر نمی کردم که مزه خوراکی ها عوض می شه

مثلا یه دونه انگور سیاه که

مزه اش با تمام انگورای سیاهی که تا حالا خورده بودم فرق داشت !

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط   | 
 

چقدر بهم آرامش می دی

تازگی ها پشت پنجره اتاق خوابمون خودت  و بهم نشون دادی

مخصوصا وقتی پرده اتاق و  کامل کنار می زنم ( البته وقتایی که  آقای شوهر خونه نیست تا اخم کنه که چرا حرفشو گوش نکردم )

پیچیدنت  و لطافتی که به سختی آهن دادی و  گفتی اگر از سنگ هم باشی بازهم یه چیزی هست که نرمت کنه و من این و با چشمای خودم دیدم .

نمی دونم آقای شوهر هم با اینکه تازگی ها چشماش به عینک ته استکانی  با شماره ۰.۲۵ نیاز پیدا کرده می تونه ببینه یا نه !

فقط این و می دونم که دلم برای گلم تنگ می شه گلی که یه بار ازت خواستم و تو به راحتی زدن یه میخ به دیوار اون و به من دادی .

فقط  نگرانم که نکنه کسی که ریشه گلم تو خونه اونه یادش بره به گلم آب بده !

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:30  توسط   | 
 

چقدر راحت باهام حرف می زنی و از روزایی برام می گی که تو اوج جوونی و نیاز به مادر ازش جدا شدی و ازدواچ کردی .

نمی دونم چون بزرگ شدم و الان حرفات و می فهمم باهام حرف می زنی یا دیگه تحمل نگه داشتن حرفات و نداری .

اینو از تعریف کردن خاطراتت می فهمم وقتی که از هر فرصتی استفاده می کنی و برام تعریف می کنی و هر بار اشک تو چشمات جمع می شه و من می خوام محکم بغلت کنم اما نمی تونم .

چقدر از نا مهربونی هایی تعریف می کنی که از اطرافیایی  دیدی که من هیچ علاقه ایی به حتی دیدنشون ندارم چه برسه به بودن باهاشون .از بی عاطفگی ها ُ از حسادتها ُ از تنهایی هات و اشکهایی که تو تنهایی می ریختی و هیچ کس اونها رو نمی دید جز آینه ی کوچیکی که   توی خونه کوچیکت داشتی . خونه ایی که توی زیر زمین نمور و تاریکی بود و خیلی ها حتی به اون هم حسادت می کردن.

برام از روزایی می گی که تو اوج تنهایی فهمیدی داری مادر می شی و خوشحال شدی چون از تنهایی در می اومدی .

برام از شبی می گی که ۱۲ ساعت تو اتاق عمل بودی تا دخترت و به دنیا بیاری و فقط خدا می دونه که برای از تنها در اومدن چه دردی و تحمل کردی .

برام از روزایی می گی که هر کسی از هر طرف به خودش اجازه می داد تا دلت و بشکنه بدون اینکه بدونه خدای تو خیلی بزرگتر از این حرفاست .

برام از روزایی می گی که دختر تپل و سیاهت مونست شد . براش حرف می زدی ُ درد و دل می کردی ُ گریه می کردی ُ و از دست خیلی ها بهش شکایت می کردی . کاش می دونستم چی ها بهش می گفتی . کاش می دونستم .

برام از روزایی می گی که فقط صبر کردی و من مطمئنم صبر کردن و فقط و فقط از تو یاد گرفتم .

روزایی که به خودت قول دادی قوی بشی و بزرگ

و شدی .

روزایی که سخت می گذشت

هم برای تو ُ هم برای همسرت و هم برای دختر تپل و سیاهت .

روزایی که مجبور بودی سختی بکشی تا ثابت کنی که می تونی جلوی همه ی اونایی وایسی که نمی تونستن موفقیتت و ببینن .

روزایی که باز هم تنها بودی 

و باز هم صبر کردی .

اما الان  می بینم که از همه ی اطرافیات موفق تری و بزرگتر .

الان که می بینم بهت افتخار می کنم چون می دونم اون روزها رو تحمل کردی تا مادر نمونه ایی باشی برای بچه هات و خیلی بیشتر از یه نمونه شدی .

الان که ازت ظاهرا جدا شدم و مستقل قدرتو خیلی بیشتر می دونم .

این روزها همش تو دلم باهات حرف می زنم و چه لذتی داره وقتی که جوابمو می دی بدون اینکه بدونی چی ها بهت گقتم .

این روزها دلم می خواد همش باهات حرف بزنم .

این روزها دلم می خواد خیلی پیشت باشم .

بهت افتخار می کنم و بدون

از اینکه دختر تپل و سیاه توام بیشتر از هر وقت دیگه ایی خوشحالم  مادر مهربون و نمونه ی من .

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 7:2  توسط   | 
 

دلم برای چیزی تنگ شده که اگه بود می تونست جای خیلی از دلتنگی ها رو بگیره

دلم برای چیزی تنگ شده که خودم با بی رحمی تموم کنارش گذاشتم

دلم برای چیزی تنگ شده که الان دیگه روم نمی شه برم طرفش

هر چند می دونم اون مثل همیشه من و می پذیره

دلم برای چیزی تنگ شده که جاش پیشم و بیشتر از اون تو دلم خیلی خالیه

دلم برای چیزی تنگ شده که همیشه بهم آرامش می داد و الان نیست .

و من بیشتر از هر وقت دیگه ایی بهش احتیاج دارم .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 6:18  توسط   | 
 

دلم خیلی گرفته

همین !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:14  توسط   | 
 

خیلی خیلی زیاد ناراحت شدم

ولی گفتنش و یاداوریش فایده ایی که نداره هیچ اوضاع رو بدتر می کنه

پس باید بی خیال شد

اینه راه درستش

البته فکر کنم !

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:14  توسط   | 

 

 

همین جا

جلوی همه

می خوام ازت یه دنیا تشکر کنم

بابت این یک ماهی که گذشت و با وجود اینکه خودت هم به شدت درگیر بودی ولی نذاشتی آب تو دلم تکون بخوره

 می خوام بدونی بهت افتخار می کنم

و  بهت بگم :

 

گل من

من به پناه سایه ات نفس می کشم

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:30  توسط   | 
 

بالاخره روزای مسخره امتحان تموم شد .

یه نفس راحت

آخیییییییییییییییییی!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:36  توسط   | 
 

خواستم متفاوت باشه

اما نه دیگه اینقدر متفاوت

تصمیم گرفتیم یه شب دو تایی بریم بیرون و شام بخوریم

در طی تماس با یکی از دوستان فهمیدیم که شام بیرون اونم تو جایی که ما می خواستیم بریم مساوی با آتیش زدن به مالمونه

در نتیجه تصمیم گرفتیم نریم

در طی تماس دیگه ای که با یکی دیگه از دوستان داشتیم متوجه تظریات متفاوتی شدیم که تصمیم کبری رو به تصمیم صغری تغییر داد و ما ساعت ۹ شب به قصد رستوران مذکور از خونه خارج شدیم

برای رسیدن به رستوران مذکور یکی از بهترین و مخصوصا سریعتیرین راه اتوبان نیایش بود به همین منظور خیابون ها رو یکی یکی به سمت اتوبان نیایش طی کردیم تا رسیدیم به نیایش !

همون طوری که توی نیایش داشتیم با دنده ۱حرکت می کردیم !آخرین خروجی  یه دفعه محو تماشای گردش به چپ یه پژو به سمت لاین سرعت شدیم اما از اونجایی که راننده در اون لحظه دچار عدم هوشیاری موقتی شد چراغ ُ بوق ُ فحش و خیلی چیزهای دیگه رو ندید و نشنید در نتیجه ماشین ما که ۲ تا سرنشین داشت با ماشین اونا که نمی دونم چند تا سرنشین داشت و یکی از سرنشیناش معلوم بود کاره ای حالا از کجاش و نمی دونم! به دلایل مختلفی چون سر بودن آسفالت نیایش و غیر استاندارد بودن ُ روز دانشجو ُ ترفیک جاده قم ُ تعطیلات چند روزه و احتمال تعطیلی مدارس ُ صرفه جویی نکردن در مصرف گاز و خیلی دلایل دیگه که برای دونستن اونها می تونین به اینجانب مراجعه کنین ! و همچنین شرکت در مراسم عروس گردونی که مال خواهر برادرمون بود ! چون اگه نبود ما شب قبل با  دو تا دیگه از دوستامون اینقدر فعالیت از خودمون نشون نمی دادیم و با چهار تا چرخ نمی افتادیم تو جوب و امام حسین بخاطر عزاداری خوبی که سال پیش براش کرده بودیم ما رو به طور معجزه آسایی از جوب بیرون نمی آورد و ما یکمی جلوتر متوجه پنچری ماشین نمی شدیم که مجبور شیم دو ساعت کنار خیابون وایسیم و هزاران هزار دلیل دیگه با هم برخورد اسفناک و دلخراش و هر چیز ناراحت کننده ی دیگه ای کردیم .

از اونجایی که تصادف در منطقه ایی دور افتاده از شهر بزرگ تهران بود رسیدن پلیس حدود یک ساعت طول کشید . همسر اینجانب هم فرصت رو غنیمت شمرد و در طی تماس با یکی و گرفتن اطلاعات نادرست از مقصر یا عدم مقصر بودن ما خودش رو آماده کرد که یه ۴۰۰ ۵۰۰ هزار تومنی پیاده بشه

خلاصه تو این فکرا بودیم که دیدیم موتور پلیس رسید و به سمت ما حرکت کرد ولی ما به خاطر اینکه تو تلویزیون گفتن باید با پلیسا دوست باشین از دست آقای پلیس مهربون با اون لباس سر تا پا  مشکی فرار نکردیم و اون آقای پلیس با مهربونی که از مادرش به ارث برده بود جلو اومد و نگاهی به صحنه دلخراش تصادف کرد و ما رو از مقصر بودن تبرئه کرد و رو کرد به راننده آردی و گفت: شما جوونهای این مملکت هستین حیف نیست با این طرز رانندگی می خواین خودتون و که مهم نیست اون دو تا جوون دیگه ( به ما اشاره کرد ) رو که معلومه خیلی خوبن به کشتن بدین ؟ حالا بهت بگم حیف نون خوبه؟ از طرف دیگه راننده پژو با اظهار ندامت و اعتراف به جاهل بودن و کودن بودن که مخصوص دوران جوانیه ! و افتادن به دست پلیس و بوسیدن پای پلیس و خلاصه هر چیز دیگه ای که شما فکرش و بکنین چون اینجا برای فکر کردن ما از سیستم دموکراسی استفاده می کنیم !قصد تبرئه کردن خودش و داشت اما پلیس هوشیار و آگاه ما که همیشه در صحنه حضور داره با قاطعیت باور نکردنی رو به همسر اینجانب گفت : مقصر ایشون هستن  و همسر من که تا مشخص شدن مقصر سکوت اختیار کرده بود بازهم با رشادت و مردانگی تمام سکوت اختیار کرد و به لبخند رضایتمندانه در گوشه لب اکتفا کرد . پلیس وقتی این صحنه رو دید به سمت همسر اینجانب اومد و گفت : ای شیطون زدی همون جایی که زنت دو ماه پیش زده بود ؟ و لپ همسر رو کشید .

خلاصه در این گیر و دار بودیم که مسئول رستورانی که اونجا میز رزرو کرده بودیم در طی تماسی از ما خواست صحنه رو ترک کنیم و میز رو با افتخار تمام به کس دیگه ای واگذار کنیم ولی ما گفتیم با اینکه می دونیم نیم ساعت به پایان تمام مراسم و میز و موسیقی زنده و میوه و سبزی خوردن مونده ولی شما حق این کارو ندارین و اون میز مال ماست !

بعداز اتمام کشیدن کروکی که به کشیدن نقشه قتل می مانست از لحاظ زمان ما به سمت رستوران اسفندیاری واقع در تقاطع نیایش و ولیعصر خیابان اسفندیاری شدیم و بعد از دقیقا ۲ دقیقه با پارک کردن ماشین به رستوران رسیدیم و همچون دو طاووس خرامان مست  وارد یک فضای بسیار لذت بخش شدیم و نگاههای عاقل اندر سفیه مردم که الان چه وقت اومدنه هم ما رو همراهی کرد تا به میزی که مال ما بود نه کس دیگه ای رسیدیم و برای خودمون تا اونجایی که جا داشتیم غذا ریختیم . اما از اون جایی که همه ی کسایی که اونجا بودن فکر می کردن افراد مهمی هستن ماهم دچار این فکر شدیم و از خواننده که اونجا بودن خواستیم به افتخار اولین سالی که از به هم رسیدن و با هم بودنمون می گذره برای ما بخوونن . ایشون هم با محبت تمام آهنگ دوست داشتنی یار مبارک باد و برای ما خوندن و دست زدن های گرم مردم هم گروه خواننده رو همراهی کرد.

خلاصه از اون شب دوست داشتنی یه فیروزه ابی روی یه حلقه سفید باقی موند و تموم خاطرات اون شب توی ذهن ما حک شد تا با هر بار یاداوری اونها لذتی عمیق تو دلمون ایجاد شه .

از خدا ممنونم که تو هستی  تا کنارت با آرامش زندگی مشترک رو تجربه کنم

از خدا ممنون که تو هستی و من با وجود تو احساس افتخار کنم

از خدا ممنونم که تو هستی تا من با تو و در کنار تو به خواسته هام برسم

از خدا ممنونم که هستی و ما شبی رو با هم گذروندیم که با هیچ کس دیگه ای تجربه نکرده بودیم

از خدا ممنونم که هستی

۸۷/۹/۲۱

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 5:12  توسط   | 
 

آرامش و تو صورت هر دوی شما می دیدم وقتی روی مبل نشسته بودین و چایی می خوردین .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:18  توسط   | 
 

تو تنها خلقت خدایی که به راحتی اشک من و در می آری و من جلوی تو بدون هیچ خجالتی اشک

می ریزم

پیاز !

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:13  توسط   | 
 

تصور کردم عوض شدی

خیالم راحت شد

هنوز خودتی !

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 7:53  توسط   | 
 
  بالا